عالم: "كاملاً درست گفتي ولي باز من سؤال كنم يا تو سؤال ميlrm;كني؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "سؤال كن آنچه را ميlrm;خواهي. "
عالم: "خبر دهيد مرا از آنچه مشهور است كه ميوهlrm;هاي بهشت كم نميlrm;شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقي است، آيا در دنيا هم نظيري دارد؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "نظيرش در دنيا شمع افروخته يا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نميlrm;شود و به حالت خود باقي است. "
عالم پير نصراني گفت: "درست گفتي و اكنون سؤالي ميlrm;كنم كه هرگز پاسخش را نتواني گفت و آن سؤال اين است: خبر دهيد مرا از مردي كه با عيال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گرديد و هر دو (بصورت دو قلو) در يك ساعت متولّد شدند و هر دو در يك ساعت از دنيا رفتند ولي يكي از آنها صد و پنجاه سال و ديگري پنجاه سال عمر كرد، آنها كيستند و قصه آنها از چه قرار است؟ "
خود كامگي و غرور، خليفه اموي "هشام بن عبدالملك " را وا داشت كه امام محمد باقر ـ عليهlrm;السّلام ـ پيشواي پنجم شيعيان را از مدينه به شام تبعيد كند.
امام باقر ـ عليهlrm;السّلام ـ در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزي ديد گروهي از نصاري به سوي كوهي كه در شام بود ميlrm;روند، حضرت از همراهان پرسيد: "آيا امروز نصاري عيدي دارند كه اين طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟ "
در پاسخ گفتند: "خير امروز عيد نصاري نيست بلكه يكي از دانشمندان نصاري در آن كوه منزل دارد؛ مسيحيان ميlrm;گويند او زمان حواريون (شاگردان حضرت عيسي ـ عليهlrm;السّلام ـ) را درك كرده است و هر سال در چنين روزي به ديدار آن عالم ميlrm;روند ومسائل خود را از او ميlrm;پرسند. "
حضرت به همراهانش فرمود: "بيائيد ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برويم. "
آنها اطاعت كردند و به همراهي امام باقر ـ عليهlrm;السّلام ـ به طرف منزل او حركت كردند.
او در درون غاري سكونت داشت؛ نصاري، فرشي را به درون غار برده او را بيرون آورده و بر روي تختي نشانيدند، در حالتي كه بسيار پير و سالخورده بود و از شدت پيري ابروهايش بروي چشمانش افتاده بود، پس ابروهايش را با حرير زردي به سرش بسته بودند.
حضرت و ساير مردم به گرد او حلقه زدند، وقتي كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر ـ عليهlrm;السّلام ـ شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: "آيا شما از نصاري هستيد يا از امّت مرحومه (اسلام) ميlrm;باشيد؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ : "از امّت مرحومه و جزو مسلمانان ميlrm;باشم. "
عالم: "آيا از دانشمندان هستي يا از نادانان. "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ : "از نادانان نيستم. "
عالم: "شما سؤال ميlrm;كنيد يا من سؤال كنم؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلامlrm; ـlrm;: "هر چه خواهي بپرس من آماده جوابم. "
آن عالم پير نصراني، رو به نصاري كرد و گفت: "اين مرد از امّت محمد ـ صليlrm;الله عليه و آله ـ است و ادعاي دانش دارد و ميlrm;گويد: آنچه ميlrm;lrm;خواهي سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم. "
آنگاه رو به حضرت كرده و چنين سؤال كرد:
"خبر بده مرا از ساعتي كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتي است؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشيد است. "
عالم: "آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعت هايي است. "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بيماران به هوش ميlrm;آيند و دردها ساكن ميlrm;شوند و كسي كه شب را نخوابيده در اين ساعت به خواب ميlrm;رود و خداوند اين ساعت را در دنيا موجب علاقه كساني كه به آخرت رغبت دارند گردانيده و از براي عمل كنندگان آخرت دليلي واضح ساخته و براي منكرين آخرت حجتي گردانيده است. "
عالم: "درست گفتي اينك باز من سؤالي كنم يا تو سؤال ميlrm;كني؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "آنچه ميlrm;خواهي سؤال كن. "
عالم رو به نصاري كرد و گفت: "اين شخص (امام باقر ـ عليهlrm;السّلام ـ) بر مسائل بسياري واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسيد:
"خبر بده مرا از ساكنين بهشت كه چگونه غذا ميlrm;خورند و ميlrm;آشامند ولي تخليه ندارند، (هرگز به مستراح نميlrm;روند) آيا نظيرش در دنيا و جود دارد؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "مَثَل آنها بسان "جنين " است كه در شكم مادر ميlrm;خورد ولي بول و غائط از او جدا نميlrm;شود. "
عالم: "كاملاً درست گفتي ولي باز من سؤال كنم يا تو سؤال ميlrm;كني؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "سؤال كن آنچه را ميlrm;خواهي. "
عالم: "خبر دهيد مرا از آنچه مشهور است كه ميوهlrm;هاي بهشت كم نميlrm;شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقي است، آيا در دنيا هم نظيري دارد؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "نظيرش در دنيا شمع افروخته يا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نميlrm;شود و به حالت خود باقي است. "
عالم پير نصراني گفت: "درست گفتي و اكنون سؤالي ميlrm;كنم كه هرگز پاسخش را نتواني گفت و آن سؤال اين است: خبر دهيد مرا از مردي كه با عيال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گرديد و هر دو (بصورت دو قلو) در يك ساعت متولّد شدند و هر دو در يك ساعت از دنيا رفتند ولي يكي از آنها صد و پنجاه سال و ديگري پنجاه سال عمر كرد، آنها كيستند و قصه آنها از چه قرار است؟ "
امام ـ عليهlrm;السّلام ـ: "آن دو پسر، "عزيز " و "عُزَير " بودند؛ آن دو در يك ساعت متولّد شدند و با هم سي سال زندگي كردند، آنگاه خداوند "عُزير " را قبض روح كرد و يك صد سال در صف مردگان بود، ولي "عزيز " همچنان در دنيا زندگي ميlrm;كرد. پس از صد سال خداوند "عُزير " را زنده كرد و او را دوباره به دنيا برگرداند و او بيست سال با برادرش "عزيز " زندگي كرد و سپس هر دو با هم در يك ساعت از دنيا رفتند، روي اين حساب "عُزير " پنجاه سال عمر كرد ولي "عزيز " صد و پنجاه سال عمر نمود. "
عالم نصراني كه از علم امام حيرت زده شده بود حركت كرد و گفت: "از من داناتر و بهتري را آوردهlrm;ايد تا مرا رسوا نمائيد، به خداوند قسم، تا اين مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاري سخن نميlrm;گويم و از من چيزي نپرسيد؛ اينك مرا به مسكنم باز گردانيد. "
برچسب:
نویسنده: دانلودی