خرید بک لینک

جن بزرگ و حضرت سلیمان

حضرت سلیمان ( ع ) از پیامبرانی بود که خداوند او را بر جن و انس و ... مسلط نموده بود، روزی چند نفر از اصحاب خود را همراه یکی از بزرگ های جن های گردن کش فرستاد ، تا چند ساعتی به میان مردم بروند و گردش کنند و سپس باز گردند ، و به اصحاب فرمود : در این سیر و سیاحت ، هر چه را از آن جن شنیدید ، به خاطر بسپارید و وقتی نزد من آمدید ، برای من بیان کنید .

آن ها همراه آن جن سرکش حرکت کردند تا به بازار رسیدند ، و در آنجا این امور را دیدیند :

1- دیدند ، آن جن به آسمان نگاه کرد و سپس به مردم نگریست و سرش را تکان داد.

2- از آنجا عبور نمودند ، تا به خانه ای رسیدند ، دیدند شخص از دنیا رفته و بستگان او گریه می کنند ، آن جن وقتی که آن منظره را دید ، خندید .

3- ازآنجا عبور نمودند و دیدند عده ای سیر را با پیمانه می فروشند ، ولی فلفل را با وزن ( و سنجش دقیق ترازو ) می فروشند ، آن جن با دیدن آن منظره خندید.

4- از آنجا عبورنمودند و به گروهی رسیدند دیدند آن ها ذکر خدا می گویند و به یاد خدا به سر می برند ، ولی گروه دیگری در کنار آن ها هستند و به امور بیهوده و باطل سرگرم هستند آن جن سرش را تکان داد و لبخند زد.

یاران سلیمان (ع ) ، از این سیر و عبور ، بازگشتند و ماجرا را ( در چهارمورد فوق ) به سلیمان ( ع ) گزارش دادند . سلیمان ( ع ) آن جن را خواست و از او از چهار موضوع زیر را پرسید :

1- وقتی که به بازار رسیدی ، چرا سرت را به آسمان بلند نمودی ، و سپس به زمین و مردم نگاه کردی وسرت را تکان دادی ؟

جن گفت : فرشتگان را بالای سر مردم دیدم که اعمال آن ها را با شتاب می نوشتند ، تعجب کردم که

آن ها این گونه با شتاب می نویسند ولی انسان ها آن گونه با شتاب سرگرم امور مادی خود ) هستند.

2- تو وقتی که به خانه ای وارد شدی ، شخصی مرده بود و حاضران گریه می کردند ، چرا خندیدی ؟

جن گفت : خنده ام از این رو بود که آن شخص مرده به بهشت رفت ، ولی حاضران ( به جای خوشحالی ) گریه می کردند .

3- چرا وقتی که دیدی سیر را با پیمانه ، و فلفل را با وزن ، می فروشند خندیدی ؟

جن گفت : از این رو که دیدم سیر را با آن همه ارزش ، که کیمیای درمان است با پیمانه می فروشند ،

ولی فلفل را که مایهَ بیماری است با وزن دقیق به فروش می رسانند . از این رو از روی تعجب خندیدم

4- چرا در مورد آن دو گروه که یکی در یاد خدا ، و دیگری سرگرم لهو و امور بیهوده بود سر تکان دادی و خندیدی ؟

جن گفت : زیرا تعجب کردم ، ( که دو گروه هر دو ، انسان ، ولی اولی بیدار و در یاد خدا ، اما دومی غافل و سر گرم در بیهودگی هستند. )

برگرفته شده از کتاب حکایتهای شنیدنی نوشته : محمد مهدی اشتهاردی

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: يکشنبه 20 دی 1394 ساعت: 20:33

صفحه بندی