خرید بک لینک

حکایات آموزنده و اخلاقی

صميميت پيامبر (ص) در رفاقت

پيامبر (ص) با يكي از اصحاب به نام حذيقه همسفر شد ودر بيابان بر سر چاهي رسيدند و تصميم گرفتند با آب چاه، بدن خود را شستشو دهند، نخست حذيفه جامه اي به دست گرفت وپيامبر (ص) پشت آن جامه، بدن خود راشستشو نمود، پس از آن كه شستشوي پيامبر (ص) پايان يافت، نوبت حذيفه عذر خواهي نمود و عرض كرد: (اي رسول خدا من راضي به چنين جسارتي نيستم، كه شما براي من جامه نگه داريد.) ولي پيامبر (ص) همچنين با كمال صميميّت، جامه رانگه داشت تا شستشوي حذيفه تمام شد، سپس پيامبر (ص) و فرمود: (محبوبترين انسانها نزد خدا كسي است كه با رفيق و دوست خود، بيشتر مهرباني و همكاري كند.)

شمّه اي از مقام امام كاظم (ع)

ابن جوزي از شفيق بلخي نقل مي كند كه گفت در سال 149 ه. ق براي مناسك حّج از خانه بيرون آمدم و به سوي مكّه حركت نمودم، هنگامي كه به سرزمين قاسيّه رسيدم در آنجا جواني زيبا روي و گندم گون را ديدم لباس پشمي در تن برداشت و رو پوشي پوشيده بود، واز ساير انسانها به دور بود، با خود گفتم: اين جوان گويا از صوفيان است ومي خواهد بار سفر بر دوش ديگران باشد به حضورش رفتم همين كه نزديك شدم، به من گفت: اي شفيق!

با خودم گفتم: اين بنده ي صالح است، به محضرش رفتم، او از من دور شد وپنهان گرديد، تا اين كه در سرزمين (واقصه) او را ديدم كه مشغول نماز است وبدنش مي لرزد و اشك از چشمانش جاري است، با خود گفتم نزدش روم و عذر خواهي كنم او نمازش را به من فرمود: اي شقيق!

با خودم گفتم: او بار ديگر با فراست، از راز من آگاه شد، به راستي كه او از ابدال و افراد فوق العاده است، تا اين كه به سرزمين زباله رفتيم، در آنجا ديدم اين آقا مشكي در دست دارد و بر سر چاهي ايستاده ودر جستجوي آب است ناگاه مشك به چاه افتاد، آن جوان چشم به آسمان گردانيد و گفت: (آنگاه كه تشنه گردم تو پروردگار من هستي، و آن زمان كه گرسنه ام، جز تو غذا كسي نمي رساند.)

سوگند به خدا در اين هنگام ديدم كه آب چاه بالا آمد و جوان مشك خود را گرفت و پر از آب ساخت و وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند سپس به جانب تپّه شني كه در آن نزديكي ها بود رفت، و مقداري ريگ در مشك ريخت و سپس نوشيد، به او عرض كردم (آنچه خداوند به تو روزي داده به من نيز بده.)

گفت: اي شفيق! نعمتهاي ظاهري وباطني خدا همواره بر ما فرود مي آيد، تو گمان نيكو به خدا داشته باش، سپس مشك رابه من داد، از آب آن نوشيدم، آن را آميخته با قاووت و شكر يافتم كه تا آن زمان لذيذ تر و خوش بوتر از آن ننوشيده بودم، پس از آن ديگر او را نديدم تا زماني كه به مكه رفتيم، نيمه شبي اورا زير ناودان كعبه ديدم كه گريه و ناله مي كرد و نماز مي خواند. سپيده دم نماز خواند و طواف كرد و از حرم خارج شد، من نيز به دنبال او حركت كردم، ديدم جمعي از غلامان و خدمتكاران به حضورش آمدند جمعي در محضرش اجتماع كردند، پرسيدم: او كيست: گفتند: موسي بن جعفر امام كاظم (ع) است.

گفتم: اگر اين فضايل و آقائي و عجائب مربوط به غير او بود، در حيرت وشگفتي مي ماندم.

توسل يوسف در چاه به محمد (ص) وآلش

هنگامي كه برادران يوسف (ع) او را در چاه افكندند، يوسف تنها و غريب در ته چاه تاريك روي سنگ كنارديوار قرار گرفت وبه دعا و مناجات پرداخت، ولي نتيجه نگرفت. تا اين كه جبرئيل نزد يوسف آمد وگفت: (اي كودك! اينجا چه مي كني ؟)

يوسف برادرانم مرا در چاه افكنده اند.

جبرئيل: (دوست داري از زندان نجات يابي؟)

يوسف: با خدا است، اگر او بخواهد مرا بيرون آورد.

جبرئيل: اگر دوست داري از چاه خارج شوي اين دعا را بخوان:

خدايا من از تو تقاضا مي كنم كه حمد و ستايش براي تو است، معبودي جز تو نيست، تو يي كه بر بندگان نعمت مي بخشي، آفرييننده آسمان ها و زميني، صاحب جلا ل واكرامي، تقاضا مي كنم كه بر محمّد و آلش درود بفرستي وگشايش و نجاتي از آنچه در آن هستم براي من قرار دهي.)

او اين دعا را خواند و نجات يافت.

شهادت قهرمانانه ي نفس زكيّه، نوه ي امام حسن (ع)

منصور دوانيقي دوّمين طاغوت عباسي از ستمگران خونخواري بود كه براي حفظ رياست خود به صغير و كبير، به امام وامام زاده، و. . . . رحم نمي كرد، جمعي از آل حسن (ع) بر ضد او قيام مسلّحانه كردند.

يكي از آن مجاهدان وارسته كه قيام عظيمي بر ضدّ حكومت طاغوتي منصور كرد محمّد بن عبدالله بن محض، معروف به (نفس زكيّه) است، كه بر اثر كثرت عبادت وپارسايي و وارستگي، او را با اين نام كه به معني روح پاك است مي خواندند.

او پسر عبدالله بن حسن مثنّي است، بنابراين امام حسن مجتبي (ع) جدّ دوّم او مي باشد، او مدّتي مخفي بود و به طور چريكي مبارزه مي كرد و مردم را بر ضد رژيم منصور مي شورانيد، سرانجام با 250 نفر از ياراني كه به او پيوسته بودند، در ماه رجب سال 145 هجري قمري در مدينه آشكار شد، و صداي تكبير آنها بلند شد علناًٌ پرچم مخالفت با حكومت منصور را بر افراشتند او در مدينه به مسجد النّبي رفت و جمعّيت را به دور خود جمع كرد و بالاي منبر رفت و سخنراني داغي كرد و جنايت منصور را برشمرد و اهداف خود را بيان نمود، و طولي نكشيد كه حجاز در قبضه او قرار گرفت.

منصور از راههاي گوناگون براي تسليم شدن محمّد وارد شد ولي نتيجه نگرفت، سرانجام كار به جنگ كشيد، منصور برادر زاده اش عيسي بن موسي را با چهار هزار سواره و دو هزار پياده براي مقابله با محمّد به مكّه فرستاد، در اين ميان محمّد به مدينه فرستاد، در اين ميان محمّد ليست بيعت كنندگان با خود را سو زانيد و محو كرد و سپس فرياد زد: (اكنون مرگ براي من گوارا است) كه اگر آن ليست محو نمي شد به دست منصور مي رسيد، همه ي آنها كشته مي شدند.

محمّد و همراهان همچنان مي جنگيد ند، ولي دراين بحران شديد، عدّه اي از بيعت كننده گان گريختند و محمّد با 316 نفر به جنگ ادامه داد تا اين كه همه ي آنها به شهادت رسيدند.

حميد بن قحطبه سر از بدن محمّد جدا كرد و آن را براي محمّد فرستاد، منصور دستور داد آن را براي منصور دستور داد آن را عبرت مردم در كوفه نصب نمود، محمّد در 45 سالگي در رمضان 145 هجري قمري به شهادت رسيد، خواهرش زينب ودخترش فاطمه، جسد بي سرش را برداشتند و در قبرستان بقيع به خاك سپردند.

اين بود حماسه ي مبارزه وارسته و پاكي از دودمان امام حسن مجتبي (ع) - يادش به خير و حماسه اش جاودانه باد. برادران و پسران او، راه او را ادامه دادند، برادرش ابراهيم در ارض طف معروف به (با خمري) در يك جنگ مسلّحانه به شهادت رسيد.

از گفتني ها اين كه: در آن هنگام كه محمّد در شيار هاي كوه ها مخفي بود روزي با همسرش به كوه رضوي (اطراف مدينه) رفت، پسر شير خوارش نيز هموارهش بود، يكي از دژخيمان منصور كه در جستجوي محمّد بود، او را ديد، محمّد از آنجا گريخت تا خود را مخفي سازد، آن دژخيم بي رحم به طرف همسر محمّد آمد، او در حالي كه بچّه شير خواره اش در آغوشش بود فرار كرد، ناگاه كودك از دست مادرش به زمين افتاد و در پرتگاه كوه در غلطيد و پاره پاره شد و به شهادت رسيد اين جريان در 25شوّال 148، امام صادق (ع) نيز به دستور منصور، مسموم شده وبه شهادت رسيد.

گفتگوي زن زيبا با شوهر بد قيافه

زني زيبا چهره كه با ديه نشين بود و در ميان آن ها بزرگ شده بود، با يك مرد شهري ازدواج كرد، ولي آن مرد، بسيار زشت روي و بدقيافه بود، روزي آن زن به آينه نگريست و چهره ي زيبا خود را در آن ديد و سپس رو به شوهرش كرد و گفت: (من اميدوارم هردوي ما به بهشت برويم.)

شوهر گفت: به چه علّت؟ زن گفت: از اين رو كه من به تو مبتلا شده ام و صبر مي كنم، و تو به خاطر اين كه خداوند صبركنندگان و شكر كنندگان را به بهشت مي برد بنابراين دل خوش دار كه هر دوي ما به بهشت ميرويم.

پاسخ امام كاظم (ع) به ده سوال راهب

امام كاظم (ع) به يكي از روزها در حال گريز و اختفاء از شرّ دژخيمان طاغوت عصرش، به يكي از روستاهاي شام وارد گرديد و در آنجا در كنار كوهي به غاري وارد شد و ديد جمعي از مسيحيان در حضور راهب (عالم بزرگ) خود نشسته اند و گفتگو مي كنند، معلوم شد كه در هر سال، يك بارمسيحيان با آن راهب سالخورده، ملاقاتي دارند، آن يك بار در همان روز بوده است، امام كاظم (ع) در ميان آن جمع نشست، تا چشم راهب به چهره امام افتاد، هيبت و شكوه خاصّي از امام بدين گونه شروع و ادامه يافت:

راهب: 1-اي آقا تو در اين سامان غريب هستي ؟

امام: آري.

راهب: 2- از ما (ومذهب ما) هستي يا معتقد بر خلاف مذهب ما باشي ؟

امام: از راهب شما نيستم.

راهب: 3-تو ازامّت مرحومه (اسلام) هستي؟

امام: آري.

راهب: 4- آيا از علماي آن امّت هستي يا جاعلان آنها ؟

امام: از جاهلان آن ها نيستم.

راهب: 5- بگو بدانم اصل درخت طوبي در بهشت، كه به عقيده ي ما درخانه عيسي (ع) است و به عقيده شما در خانه محمّد (ص) است، در اين صورت چگونه شاخه هاي آن در همه ي بهشتيان وجود دارد ؟ (آيا شبيه چنين چيزي در دنيا است.

راهب: 6- بگو بدانم چگونه است كه غذاهاي بهشت نه تمام مي شود نه كم مي گردد؟

امام: مانند شعله چراغ در دنيا كه هر چه از آن روشني (براي روشن كردن چراغ هاي ديگر) گرفته مي شود، چيزي ازآن كم نمي گردد.

راهب: 7- در بهشت، سايه كشيده شده است يعني چه ؟

امام: مانند سايه هاي كشيده شده هنگام طلوع آفتاب

راهب: 8- چگونه است كه هر چه در بهشت خورده و آشاميده مي شود، ادرار ومدفوع ندارد؟

امام: مانند بچّه در رحم مادر كه آنچه مي خورد (جذب بدنش مي شود) ادرارو مدفوع ندارد.

راهب: 9- چگونه است كه بهشتيان داري خدمتكاراني هستند كه هر چه آنها در دل اراده كنند، بي آنكه امركنند، خدمت گذاران حاضر مي نمايند؟

امام: مانند انسان كه هر گاه چيزي خواست، بي درنگ اعضاء او خواسته ي او را مي فهمند وآن را فراهم مي كنند، بي آنكه او امر كرده باشند.

راهب: 10- كليد هاي بهشت از طلا است يا از نقره ؟

امام: كليد بهشت، گويايي زبان بنده به كلمه ي (نيست معبودي جز خداي يكتا و بي همتا) است.

راهب پس از دريافت پاسخ ده سوال خود، در حالي كه مجذوب امام موسي بن جعفر (ع) بود آن حضرت را تصديق كرد و همان جا در حضور آن حضرت اسلام را پذيرفت، و جماعت حاضران نيز به پيروزي از آن راهب، مسلمان شدند.

سجده هاي طولاني امام كاظم (ع)

هنگامي كه به دستورهارون الرّشيد (پنجمين طاغوت عبّاسي) امام هفتم حضرت موسي بن جعفر (ع) را در مدينه دستگير كرده و به سوي بصره انتقال دادند و زنداني ساختند، پس از مدّتي آن حضرت را به بغداد آورده و همواره از زنداني به زنداني ديگر منتقل مي نمودند، مدّتي آن حضرت در زندان ربيع حاجب (وزير در بار هارون) بود گاهي هارون به پشت بام به مكان سكونت امام (ع) اشراف داشت، هارون به ربيع گفت: (اين جامه چيست كه هر روز در آن اطاق مي بينم كه به زمين افتاده است ؟.)

ربيع گفت: اين كه مي بيني، جامه نيست، بلكه موسي بن جعفر (ع) است كه به سجده افتاده (آن گويا كه گويا جامه اي پخش بر زمين شده است) او هر روز پس از طلوع خورشيد به سجده مي افتد و تا هنگام ظهرخود ادامه مي دهد (حدود ده سال آن حضرت به همين برنامه ادامه مي داد.)

هارون گفت: اين آقا (اشاره به امام كاظم) راهبي از راهبان بني هاشم است.

ربيع مي گويد: از اين فرصت استفاده كردم وبه هارون گفتم: (پس چرا او را كه داراي چنين مقامي از عبادت و خضوع در برابر خداست، در تنگناي زندان، قرار داده اي، آيا وقت آن نرسيده كه او را آزاد سازي ؟! . .)

هارون در پاسخ گفت: (نه هرگز، بلكه حتماً بايد درزندان بماند.)

آري امام كاظم (ع) تنها مرد سجده و روكوع و سجود نبود، اگر او به نماز و عبادت خالي اكتفا ميكرد، هرگز هارون از او نمي ترسيد، بلكه آن حضرت مرد مبارزه و سياست و محكوم كننده ي ستمگران بود و هرگز دست سازش به طاغوت نمي داد، اين بود كه هارون ازاو مي ترسيد، و سر انجام براي حفظ رياست طاغوتي خود، آن حضرت را مسموم و شهيد نمود.

ضمانت امام براي خدمت كنندگان به دوستان

علي بن يقطين از دوستان برجسته ي امام كاظم (ع) بود. او به سال 124 هجري قمري دركوفه ديده به جهان گشود وبه سال 58 سالگي در بغداد از دنيا رفت، او به خاطر خدمت همكاري با شيعيان، داراي مقامي بسيار ارجمند در محضر امام هفتم شد، به طوري كه آن حضرت مكرّر مي فرمود: (براي علي بن يقطين ضامن شده ام كه هرگز آتش به او آسيب نرساند.)

هنگامي كه امام كاظم (ع) به عراق آمد، علي بن يقطين به محضر آمده و در مورد مصاحبت و وزارت دستگاه هارون، از حال خود شكايت كرد، و از آن حضرت خواست كه آنچه صلاح دانست همان را برگزيند.

امام به او فرمود: يك خصلت را براي من متعهّد باش تا انجام دهي، و در عوض من ضامن سه چيز براي تو مي شوم، تو ملتزم باش و ضمانت كن كه حتماً هر گاه با يكي از دوستان ما ملاقات كني او را احترام كني و نيازش را بر طرف نمايي، و من ضامن مي شوم كه: 1- هرگز زير سقف زندان قرار نگيري 2- تيزي شمشير هرگز به تو نرسد 3- و فقر وارد خانه تو نشود.

سپس فرمود: (اي علي! كسي كه مومني را خوشحال كند، نخست خدا را و سپس پيامبر (ص) را و در مرحله سوّم ما را خوشحال كرده است.)

يادي از يك مجاهد قهرمان

پس از رحلت پيامبر (ص) ، شخصي به نام مسيلمه ي، به دروغ ادّعاي پيامبري كرد و عدّه اي به او گرويدند، و بين مسلمانان و سپاه او درگيري هاي شديدي رخ داد و سرانجام كشته و نابود شد.

هنگامي كه زنده بود، روزي دژخيمان او يكي از مسلمانان به نام (حبيب بن زيد انصاري) را دستگير كرده و نزد او آوردند، مسيلمه به حبيب گفت: آيا گواهي مي دهي كه محمّد (ص) رسول خدا است ؟

حبيب گفت: آري. مسيلمه گفت: (آيا گواهي من رسول خدا هستم ؟) حبيب از روي مسخره گفت: گوشم نمي شنود.

مسليمه و پيروانش، حبيب را تحت شكنجه ي سختي قرار دادند، به گونه اي كه بدنش را قطعه قطعه نمودند، ولي او تمام آن فشارها و شكنجه ها را تحمّل كرد و تسليم آنها نشد.

نزول دو آيه، به طرفداري از يك كارگر و سركو بي منافقان

سپاه اسلام براي جنگ (كه ظاهرا جنگ تبوك بود) آماده مي شدند اين جنگ نياز شديد به كمك مالي داشت، هر كس هر اندازه مي توانست كمك مي كرد، يكي از مسلمانان به نام (ابو عقيل انصاري) (يا سالم بن عمير) يك كارگر ساده بود، آن چه از مزد كارگري به دست مي آورد، در مخارج ساده زندگي مصرف مي شد، و ديگر زياد نمي آمد، ولي او تصميم گرفت تا شبانه نيز اضافه كار كند، بلكه بتواند به ارتش اسلام كمك مالي نمايد، او شب براي شخصي به كشيدن آب از چاه پرداخت و از اين راه دومن خرما بدست مي آورد، يك من آن را براي خانواده اش ذخيره كرد، و يك من ديگر را يه حضور پيامبر آورد و به عنوان كمك ناچيز به آن حضرت داد، جمعي از كور دلان مناطق صفت در آنجا بودند، و كمك آن كارگر زحمتكش را به مسخره گرفتند، و پوزخند مي زدند كه مثلا آيا كار لشكر اسلام به جايي رسيده كه نياز به يك من خرماي يك كارگر ساده دارد ؟!

اين پوز خند نيش دار، گناه بزرگي بود، چرا كه هم يك كارگر تحقير مي شد و دهن كجي به سپاه اسلام بود.

جبرئيل به پيامبر نازل شد و دو آيه سوره ي توبه (آيه 79 و 80) را در محكوميّت و طرّد آن مسخره كنندگان كوردل نازل كرد:

(كساني كه از مالي مومنان مطيع، عيب جويي مي كنند، و آن ها را كه دسترسي جزء به انفاق مقدار ناچيز، توان ندارند مسخره مي نمايند، خدا آنها را مسخره مي كند و براي آنها عذاب دردناك است اي پيامبر! چه براي آنها استغفار كني، و چه نكني (حتي) اگر هفتاد بار براي آنها استغفار كني، هرگز خداوند آنها را نمي آمرزد، چرا كه آنها خدا و پيامبرش را انكار كردند، و خداوند جمعيّت فاسقان را هدايت نمي كند.)

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: پنجشنبه 17 دی 1394 ساعت: 19:31

صفحه بندی