حکایت خط نوشتن حسن و حسين
آن هنگام كه سر بريده امام حسين (ع) را شام نزد يزيد بردند، سفير شاه روم در مجلس يزيد حاضر بود، وقتي كه صاحب سر را شناخت ، متأثر شد و گريه كرد و خاطره اي از كودكي امام حسين (ع) را براي يزيد نقل نمود، گفت: من (به عنوان تجارت) به مدينه رفته بودم، روزي در مسجد بودم ناگاه ديدم حسن و حسين (ع) به حضور پيامبر (ص) آمدند، حسين گفت: اي جد بزرگوار، من با برادرم حسن (ع) كشتي گرفتم، هيچ يك از ما نتوانستيم بر ديگري پيروز گرديم ، اكنون آمده ايم از شما بپرسيم كه كدام يك از ما بر ديگري افزونتر است؟
پيامبر (ص) فرمودند: مسابقه كشتي گرفتن شايسته شأن شما نيست، برويد هر كدام چند سطر بنويسيد، خط خد را نزد من بياوريد تا بگويم خط كدام يك از شما زيباتر است ، چرا كه هر كس خطش نيكوتر است، نيروي او بيشتر مي باشد.
آنها رفتند و هر كدام جداگانه خطي نوشتند و به محضر رسول الله (ص) آوردند، پيامبر (ص) ساعتي بر آن خط ها نگاه كرد و نخواست دل هيچ كدام از آنها را شكسته شود، به آنها فرمود: <<نزد پدرتان برويد تا او قضاوت كند كه خط كدام يك از شما زيباتر است.>>
آنها به سوي پدر روانه شدند، من ديدم پيامبر (ص) همراه سلمان، پشت سر آنها حركت كرد . بين من و سلمان رابطه دوستي و برادري بود، بعداً به سلمان گفتم: تو را به حق برادري كه بين ما هست، علي (ع) در مورد خط حسن و حسين (ع) چگونه قضاوت كرد؟
سلمان گفت: علي (ع) خط آنهارا ديد و ساعتي فكر كرد و ديد اگر بگويد : خط حسن زيباتر است، حسين (ع) غمگين مي گردد ، و اگر بگويد خط حسين (ع) زيباتر است ، حسن (ع) غمگين مي گردد، فرمودند: نزد مادرتان برويد تا او قضاوت كند ، نزد مادرشان رفتند و صفحه نوشته شده را به او نشان دادند و جريان را بازگو كردند.
حضرت زهرا (ص) با خود فكر كرد كه جد و پدر آنها نخواست دل آنها را بشكند، من چگونه قضاوت كنم، به آنها فرمودند: اي نور چشمان من ، بند گردنبند خودم را بر سر شما مي بُرم ، و در نتيجه دانه هاي گردنبند بر زمين پخش مي شود ، شما آن دانه ها را بچينيد ، هر كدام از شما بيشتر برچيديد خط او بهتر است و نيرويش بيشتر ميباشد.
در آن گردنبند هفت دانه مرواريد بود ، فاطمه (ص) برخاست و بندگردنبند را بالاي سر آنها بريد و حسن و حسين (ع) براي چيدن دانه ها به تكاپو افتادند ، سه عدد را حسن (ع) و سه عدد را حسين (ع) بر چيدند. يك دانه مانده بود، همان هنگام خداوند به جبرئيل فرمان داد به زمين برو وبا پر خود آن يك عدد مرواريد را به دو نيم كن.
جبرئيل اين مأموريت را بي درنگ انجام داد ، حسن (ع) نيمه آن و حسين (ع) نيمه ديگر آنرا برداشت.
اي يزيد بنگر كه رسول خدا (ص) و علي (ع) و فاطمه (ص) نخواستند دل حسين و حسن (ع) را بشكنند و حتي خداوند بزرگ، نخواست دل هيچ يك از آنها را بشكند، لذا چنان دستوري به جبرئيل داد . ولي تو با پسر دختر پيامبر (ص) چنين مي كني؟ <<اي يزيد واي بر تو و بر دين تو باد>>
سپس آن سفير روم كه به ظاهر مسيحي بود به سوي سر بريده امام حسين (ع) حركت كرد ، آن را برداشت و به بغل گرفت و مي بوسيد و گريه مي كرد و مي گفت: << اي حسين در محضر جدت رسول خدا (ص) و پدرت علي (ع) و مادرت فاطمه (ص) براي من گواهي بده، كه از شأن تو دفاع نمودم>>
ناگفته نماند كه در مورد اين مسيحي نقل شده است همان هنگام كه در مدينه بود در خفا قبول اسلام كرد و به روم بازگشت ، و چندين سال براي حفظ جان خويش ، اسلام خود را پنهان مي داشت، نام او عبدالشمس (بنده خورشيد) بود، پيامبر (ص) نام او را به عبدالوهاب تغيير داد ، و در دستگاه قيصر روم تا به مقام وزارت رسيد.
برچسب:
نویسنده: دانلودی