خرید بک لینک

سه پند ارزشمند

شخصي مرغكي را صيد كرد و او را در قفس انداخت،پس از مدتي ، مرغك به صياد گفت: من يك مرغ ضعيف هستم ، و گوشت چنداني ندارم كه تو بخوري، تو گوشت گاو و گوسفند و شتر خورده اي، از آنها سير نشده اي، از خوردن گوشت من نيز سير نمي شوي، بنابراين بيا و جوانمردي كن و مرا آزاد نما، و اگر مرا آزاد كني ، سه پند به تو مي آموزم، يكي آن هنگام كه در دست تو هستم، يكي آن هنگام كه روي ديوار هستم، و سومي آن هنگام كه بر شاخه درخت نشسته ام.

صياد گفت: بسيار خوب، آن مرغك را از قفس بيرون آورد و به دست گرفت، مرغك پند اول خود را چنين بيان كرد: <<هيچ گاه چيز محال را باور مكن>>

صياد مرغك را آزاد كرد، مرغك پريد و روي ديوار نشست، و پند دومش را چنين بيان كرد: <<هيچ گاه بر گذشته ، افسوس مخور>>.

سپس از روي ديوار به سوي درخت پريد، روي شاخه آن نشست، و نخست خواست، صياد را امتحان كند كه آيا به دو پندش گوش داده و آن دو پند را پذيرفته است، تا پند سوم را بگويد، يا نه؟ به صياد گفت: <<در درون من ده سير طلا و يك در بي نظير بود، تو با آزاد كردن من ، آنهمه طلا و ثروت را از دست دادي!!>>

صياد با شنيدن اين سخن، آه كشيد و افسوس و ناله اش بلند شد كه به گفته مولوي:

آن چنان كه وقت زادن حامله گشت غمناك و همي گفت: آه ، آه

ناله دارد، خواجه شد در غلغله اين چرا كردم كه شد كارم تباه
مرغك به او گفت: <<مگر تو را نصيحت نكردم كه برگذشته ، غم مخور، پس چرا آه و ناله مي كني>> وانگهي در پند دوم به تو گفتم : <<هيچگاه محالي را باور مكن، من همه وزنم سه سير بيشتر نيست، چگونه ده سير طلا در اندرون من ميباشد؟!>>

صياد به خود آمد و خواهش كرد كه مرغك، پند سومش را بگويد:

خواجه باز آمد بخود، گفتا كه هين گفت: آري خوش عمل كردي به آن
اين بگفت و بر پريد و شاد رفت پند گفتن با جهول خوابناك
چاك حمق و جهل نپذيرد رفو زانكه جاهل، جهل را بنده بود
بازگو پند سوم اي نازنين تا بگويم پند سوم رايگان
سوي صحرا سرخوش و آزاد رفت تخم افكندن بود در شوره خاك
تخم حكمت كم دهش اي نيك خو چونكه تو پندش دهي او نشنود

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: پنجشنبه 17 دی 1394 ساعت: 11:39

صفحه بندی